کونگ فو توآ
تبر دار هر چند وا مانده است/ولی جای زخم تبر مانده است

سلام

چند وقتیه نبودم...تا امتحانارو تموم کنم نمی تونم آن شم...

وقتی تونستم به همتون سر می زنم

ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٧ توسط z.e.h

شاید زندگی آن "جشنی" نباشد که آرزوی آن را داشتی،اما حال که به آن دعوت شده ای ، تا می توانی خوب "برقص". ..  

ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۳/٢٥ توسط z.e.h

سلام به دوکسای عجیجم...

۱۶ خرداد امسالم مثل سالهای دیگه اومد و رفت با فرق اینکه ۱۹ تمام شدم...

                                    

ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۳/۱٦ توسط z.e.h

روز مادر و میلاد حضرت فاطمه(س)‌ مبارک.

به آن که یاس های چادر نمازش به سپیدی بوی  خداست...

به مادر...

گل یاس

ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۳/۱۱ توسط z.e.h

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

واز نهایت شب حرف می زنم...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۳/۱٠ توسط z.e.h

سلام

انگار همین دیروز بود که سال ٨٨ رو تبریک گفتم

امسال از یه طرف دوست داشتم سال نو با ١ سال تاخیر بیاد

از یه طرفم دوست داشتم زود بیادو از شر سال ٨٨ راحت شم

و ...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ توسط z.e.h

من پذیرفتم شکست خویش را

پند های عقل دور اندیش خویش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

سختی برخورد های سرد را

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱۱ توسط z.e.h

امروز یه روز استثناییه...

امروز یک فرد کوچولوی ناز به فامیلمون اضافه می شه..

"رها جون" خوش اومدی به این دنیا...

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ توسط z.e.h

اتل متل توتوله      این پسره سوسوله

موهاش همیشه سیخه    نگاش همیشه میخه

چت میکنه همیشه      بی مخ زدن؟نمیشه

پول از خودش نداره    باباش رو قال میذاره

دی اند جیشو میپوشه    میشینه بعد یه گوشه

زنگ میزنه به دافش    میبنده هی به نافش...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۸/٢٥ توسط z.e.h

از خدا پرسیدم : خدایا چطور می توان زندگی کرد؟

خدا جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ گونه تاسفی بپذیر، با اعتماد ، زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو...

 

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۸/۱۱ توسط z.e.h

٨٨/٨/٨ روز میلاد امام ٨تم را به تمام دوستان تبریک می گم.

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۸/۸ توسط z.e.h

حال من دست خودم نیست

دیگه آروم نمی گیرم

دلم از کسی گرفته

که می خوام براش بمیرم...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٧/٢۱ توسط z.e.h

جزوه رو پس بده!

 

در سوگ از دست دادن جزوه ام

ای که بردی جزوه ام را اشتباهی، پس بده / جز فراموشی ندارم من گناهی،‌ پس بده

روسیه گردم بدون جزوه من در امتحان / از برای من مخواهی روسیاهی،‌ پس بده



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٧/۱٦ توسط z.e.h

من نمی دونم چطور شد

من چه جوری دل سپردم

من فقط دیدم که چشماش

پر بارونه و خواهش

عاشقونه منو برده

تا ته حس نوازش



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٧/٩ توسط z.e.h

ورود به دانشگاه: ازدواج به سبک ایرانی

کلاس انقلاب: مارمولک!

دانشجوی دانشکده کشاورزی: حنا دختری در مزرعه

رئیس دانشگاه: مرد نامرئی!

* زیر زمین دانشکده فنی (قبل از نصب دیوار حائل): چتری برای دو نفر

* زیر زمین دانشکده فنی (بعد از نصب دیوار حائل): خیلی دور خیلی نزدیک

وعده ی رئیس دانشگاه: بلوف...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٦/٢٩ توسط z.e.h

عید سعید فطر رو به همه دوستان تبریک می گم

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٦/٢٩ توسط z.e.h

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست و آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٥/۳٠ توسط z.e.h

سلام...امروز خلاصه بعد ١سال(بخاطر کنکور) دوباره رفتم باشگاه(کونگ فو)،ولی چه کلاسی.. فهمیدم که سبک "توآ" رو کلا منحل کردن!!! و هیچ جایی آموزش داده نمی شهناراحتبجاش "kung fu free " گذاشتن!!!

اولش خواستم نرم چون من 4ساله که توآ کار می کنم،حالا چطور می تونم(...)ولی آخر کلاس تصمیم عوض شد که ادامش بدم هرچند که توآ نیست!free هم اونقدر ها بد نیست! خیلی کاربردیه و هم آموزش با سلاح هم داده می شه...

در هر حال درسته که free کار می کنم ولی یک توآیی هستم...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٤/٢٠ توسط z.e.h

وماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :” گفتگوی خیلی خوبی بود.”
پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :” هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
” زنش پاسخ داد :” عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین .”

 

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٧ توسط z.e.h

خلاصه بعد از این همه انتظار زجر آور با تلخی تموم آزمون سراسری رو دادم... هیچ جوابیم برای چه جوری دادنم ندارم (شاید این بهترین جواب باشه)،فقط برای تمام دوستای کنکوری آرزو می کنم که تو هر رشته ای هستن قبول شن و رتبه ی مطلوبشونو بیارن...

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٤/٤ توسط z.e.h
قالب وبلاگ