کونگ فو توآ

تبر دار هر چند وا مانده است/ولی جای زخم تبر مانده است

...

سلام

چند وقتیه نبودم...تا امتحانارو تموم کنم نمی تونم آن شم...

وقتی تونستم به همتون سر می زنم

  
نویسنده : z.e.h ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧
تگ ها :

text (چارلی چاپلین)...

شاید زندگی آن "جشنی" نباشد که آرزوی آن را داشتی،اما حال که به آن دعوت شده ای ، تا می توانی خوب "برقص". ..  

  
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥
تگ ها : text

19 تمام ...

سلام به دوکسای عجیجم...

۱۶ خرداد امسالم مثل سالهای دیگه اومد و رفت با فرق اینکه ۱۹ تمام شدم...

                                    

  
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦
تگ ها : 19 تمام

روز مادر مبارک ...

روز مادر و میلاد حضرت فاطمه(س)‌ مبارک.

به آن که یاس های چادر نمازش به سپیدی بوی  خداست...

به مادر...

گل یاس

  
نویسنده : z.e.h ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱

متن سنگ قبر بزرگان ...

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

واز نهایت شب حرف می زنم...

ادامه مطلب   
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠

سال 1389 ...

سلام

انگار همین دیروز بود که سال ٨٨ رو تبریک گفتم

امسال از یه طرف دوست داشتم سال نو با ١ سال تاخیر بیاد

از یه طرفم دوست داشتم زود بیادو از شر سال ٨٨ راحت شم

و ...

ادامه مطلب   
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
تگ ها : سال نو

خداحافظی ...

من پذیرفتم شکست خویش را

پند های عقل دور اندیش خویش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

سختی برخورد های سرد را

  
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
تگ ها : the best poem

قدم نو رسیده مبارک ...

امروز یه روز استثناییه...

امروز یک فرد کوچولوی ناز به فامیلمون اضافه می شه..

"رها جون" خوش اومدی به این دنیا...

  
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
تگ ها :

پسر سوسول ...

اتل متل توتوله      این پسره سوسوله

موهاش همیشه سیخه    نگاش همیشه میخه

چت میکنه همیشه      بی مخ زدن؟نمیشه

پول از خودش نداره    باباش رو قال میذاره

دی اند جیشو میپوشه    میشینه بعد یه گوشه

زنگ میزنه به دافش    میبنده هی به نافش...

ادامه مطلب   
نویسنده : z.e.h ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥

نلسون ماندلا ...

از خدا پرسیدم : خدایا چطور می توان زندگی کرد؟

خدا جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ گونه تاسفی بپذیر، با اعتماد ، زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو...

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱

88/8/8 ...

٨٨/٨/٨ روز میلاد امام ٨تم را به تمام دوستان تبریک می گم.

  
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
تگ ها :

عمق تنهایی ...

حال من دست خودم نیست

دیگه آروم نمی گیرم

دلم از کسی گرفته

که می خوام براش بمیرم...

ادامه مطلب   
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
تگ ها : the best poem

برای دانشجویای 88 ...

جزوه رو پس بده!

 

در سوگ از دست دادن جزوه ام

ای که بردی جزوه ام را اشتباهی، پس بده / جز فراموشی ندارم من گناهی،‌ پس بده

روسیه گردم بدون جزوه من در امتحان / از برای من مخواهی روسیاهی،‌ پس بده

ادامه مطلب   
نویسنده : z.e.h ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦
تگ ها : طنز دانشگاه

i dont know...how

من نمی دونم چطور شد

من چه جوری دل سپردم

من فقط دیدم که چشماش

پر بارونه و خواهش

عاشقونه منو برده

تا ته حس نوازش

ادامه مطلب   
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩
تگ ها : the best poem

طنز برای ورودی های 88 به دانشگاه...

ورود به دانشگاه: ازدواج به سبک ایرانی

کلاس انقلاب: مارمولک!

دانشجوی دانشکده کشاورزی: حنا دختری در مزرعه

رئیس دانشگاه: مرد نامرئی!

* زیر زمین دانشکده فنی (قبل از نصب دیوار حائل): چتری برای دو نفر

* زیر زمین دانشکده فنی (بعد از نصب دیوار حائل): خیلی دور خیلی نزدیک

وعده ی رئیس دانشگاه: بلوف...

ادامه مطلب   
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
تگ ها : طنز دانشگاه

تبریک ...

عید سعید فطر رو به همه دوستان تبریک می گم

  
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
تگ ها :

به یادش ...

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست و آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش...

ادامه مطلب   
نویسنده : z.e.h ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠
تگ ها : the best poem

همچنان "توآ"...

سلام...امروز خلاصه بعد ١سال(بخاطر کنکور) دوباره رفتم باشگاه(کونگ فو)،ولی چه کلاسی.. فهمیدم که سبک "توآ" رو کلا منحل کردن!!! و هیچ جایی آموزش داده نمی شهناراحتبجاش "kung fu free " گذاشتن!!!

اولش خواستم نرم چون من 4ساله که توآ کار می کنم،حالا چطور می تونم(...)ولی آخر کلاس تصمیم عوض شد که ادامش بدم هرچند که توآ نیست!free هم اونقدر ها بد نیست! خیلی کاربردیه و هم آموزش با سلاح هم داده می شه...

در هر حال درسته که free کار می کنم ولی یک توآیی هستم...

ادامه مطلب   
نویسنده : z.e.h ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٠
تگ ها :

اوج اعتماد به نفس یک زن...

وماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :” گفتگوی خیلی خوبی بود.”
پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :” هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
” زنش پاسخ داد :” عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین .”

 

  
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧

شاید پایان...

خلاصه بعد از این همه انتظار زجر آور با تلخی تموم آزمون سراسری رو دادم... هیچ جوابیم برای چه جوری دادنم ندارم (شاید این بهترین جواب باشه)،فقط برای تمام دوستای کنکوری آرزو می کنم که تو هر رشته ای هستن قبول شن و رتبه ی مطلوبشونو بیارن...

  
نویسنده : z.e.h ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
تگ ها :

← صفحه بعد